علی حسنی ... اشعار مرثیه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

اشعار شب تاسوعا

اشعار مرثیه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

***

با خنده پای اهل جفا می خورد زمین
ساقی میان علقمه تا می خورد زمین

کارش تمام می شود آن کس که عاقبت
سرلشگرش کنار لوا می خورد زمین

باید که دختران حرم گریه سر دهند
وقتی عمو به دست قضا می خورد زمین

چیزی نمی کشد که عدو حمله می کند
آن لحظه هر کسی به جفا می خورد زمین

سر نیزه های لشگریان می رود هوا
شاه غریب کرب و بلا می خورد زمین

طفلی سه ساله بین تکاپوی نیزه ها
با ضربه های سخت عصا می خورد زمین

یک خواهری محجّبه بالای تپّه ای
تا می دود به سمت اخا می خورد زمین


***

افتادی از بلندی و آقا سرت شکست
ته مانده های زخمی بال وپرت شکست

وقتی عمود آمد وشقّ القمر که شد
تیر کمان میان دو چشم ترت شکست

با نیزه های لشگریان زیر و رو شدی
در زیر نیزه ها به خدا پیکرت شکست

در لحظه ای که تا شدی و دست وپا زدی
سقا کنار خیمه قد خواهرت شکست

بر روی پای فاطمه گفتی بیا اخا
بنگر به نیزه ای کمر لشگرت شکست

یک یا حسین گفتی و زینب دلش گرفت
آن لحظه عاقبت نفس آخرت شکست

حسن لطفی ... اشعار شب تاسوعا

اشعار شب تاسوعا

اشعار مدح و مرثیه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

***

دست تو را دوباره به چشمان تر زنم

شاید که مرهمی شود و بر جگر زنم

پلکی که خون گرفته به سختی تکان بده

شاید نمیرم و نفسی بیشتر زنم

باید هزار بوسه بگیرم که بوسه ای

بر زخم های دشنه و تیغ و تبر زنم

مشکت کجاست تا که بگویم رباب را

آبی نمانده بر لب خشک پسر زنم

هر چند بر غم من و تو خنده می کنند

بگذار دست بی کسیم بر کمر زنم

دستت به روی خاک و همه دست می زنند

در این میان منم که دو دستی به سر زنم

علی اکبر لطیفیان ... اشعار شب تاسوعا

اشعار شب تاسوعا

اشعار روضه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

***

دلی به وسعت پهنای عرش بالا داشت

 لبی به وسعت مهریه های زهرا داشت

 کنار علقمه در سجده گاه چشمانش

 نداشت هیچ کسی را فقط خدا را داشت

 اگر چه قطرۀ آبی میان مشک نبود

 ولی کرانۀ چشمش هزار دریا داشت

 هدر نرفت ز پرتاب چله ها، تیری

 همین که در وسط گیر و دار گیر افتاد

 عمودی آمد و فرقش شکست تا جا داشت

 امیر علقمه، از بس که قدّ و بالا داشت

 درست وقت نزولش؛ همه نگاه شدند

 رشید بود، زمین خوردنش تماشا داشت

 حسین بود و علی اصغر شهید شده

 کنار علقمه اما هنوز سقا، داشت...


علی اکبر لطیفیان ... اشعار شب تاسوعا

اشعار شب تاسوعا

اشعار روضه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

***

آب ميخواهد چه كار؟ آب آورش را پس دهيد

آي مردم ! زود عموي دخترش را پس دهيد

 

دست هايش را چرا در زير پا انداختيد؟

زودتر آن سايه بان خواهرش را پس دهيد

 

لشگر ِ بي آبرو ، اين آبرو ريزي بس است

مشك ، يعني آبروي مادرش را پس دهيد

 

گم شده اعضاي او از ضربه ي سختِ عمود

خاكهايِ علقمه چشم ترش را پس دهيد

 

دستمالي بود تا سر را به هم نزديك كرد

لااقل عمامه ي رويِ سرش را پس دهيد

 

آن شبي كه ميدود در بين صحرا دخترش

آبروداري كنيد و معجرش را پس دهيد

 

آه ميبيند نگاهِ مادري در خيمه ها...

كم پريشانش كنيد و اصغرش را پس دهيد

وحید قاسمی ... اشعار شب تاسوعا

اشعار شب تاسوعا

اشعار روضه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

***

آب شرمنده ی لبت عباس

تشنگی مُرد از خجالت تو

مرد و مردانگی برای ابد

رفت زیر بلیط غیرت تو

**

 به ازاین باش با بَدان؛انگار

باب حاجات بهتر از مایی

جمله ام از حسادت است آقا

بیشتر مال ارمنی هایی

**

آبرودار آسمان هایی

مهربان ِعشیره ی احساس

در شکوه مقامت آوردند :

رَحِم الله عَمی العباس

**

عشق مدیون جان فشانی هات

معرفت از ازل گرفتارت

شیر ام البنین حلالت باد

تا قیامت ادب بدهکارت

**

پدر مشک های دلواپس

ساقی بی شراب و پیمانه

دختری منتظر نشسته؛ بیا

حُرمت قول های مردانه

**

کوری چشم حرمله برخیز

یاعلی! شاه لشگرش پاشید

غیرت الله! خواهرت زینب

خاک غم روی معجرش پاشید

**

یا علی! شاه بی علمداراست

چند متری شیب گودال است

پای دشمن به خیمه ها وا شد

این صداها؛ فغان خلخال است

**

من بمیرم که هرکس و ناکس

روی تو تیغ می کشد عباس

دست هایت چه نعمتی بودند

چادری جیغ می کشد عباس

قاسم نعمتی ... اشعار شب تاسوعا

اشعار شب تاسوعا

اشعار روضه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

***

خوردی زمین و حیثیت لشکرم شکست

اصلی ترین ستون خیام حرم شکست

 

فریاد های «انکسری» بی دلیل نیست

در اوج درد تکیه گه آخرم شکست

 

از ناله های «یا ولدی» در کنار تو

معلوم شد که باز دل مادرم شکست

 

درد مرا فقط پدرم درک می کند

دیدم چگونه بال و پر جعفرم شکست

 

ساق عمود در سر تو گیر کرده است

نعره زنم که وای سر حیدرم شکست

 

تو در میان علقمه از پا نشستی و

در بین خیمه ها سپر خواهرم شکست

 

وقتی عمود خیمه کشیدم سکینه گفت:

دیدی غرور ساقی آب آورم شکست

 

آن شب که سوخته ها همه دور زینب اند

گوید عمو کجاست ببیند سرم شکست

 

وقتی شتاب سیلی و مرکب یکی شدند

هر جفت گوشواره، زیر معجرم شکست

سعید توفیقی ... اشعار شب هشتم محرم

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

در گيسويت دو صد غزل عاشقانه است

دریــای مــهربانی تو بیکـــرانه است

 

ای حضـــرت محمـــد کرب و بـلای ما

امشب اویس من به سوی تو روانه است

 

هرکس که دید حضرت تو ؛ مومنانه گفت

مثل نبـــی اکرممــان چهار شانه است

 

رمّان قــد توست نه کوتــاه نه بلنـــد

یعنـــی همیشه فــال قد تو میانه است

 

دلتنگی از دل همه ي اهل بیت رفــت

ازبس گِــل وجود تو پیغمبرانه است

 

هرچند حضرت علیِ اکبري شما

سرتا قــدم جــوانی پیغمبری شما

 

ای بهتــرین قصیــده ناب کتابمــان

ارشــدترین برادر طفل ربابمــان

 

نازل شو از عقاب كه ما تشنه ي توأييم

ای اوّلین بهانه ي چشم پر آبمان

 

پایین بیا ؛ هدایتمــان کن به خیمــه ها

ای تا همیشه حضرت ختمی مآبمان

 

ای سیب سرخ ؛ یک سبد انگور می خوری ؟

یک خوشه نوش جان بکن عالی  جنابمان

 

پایین بیا وگرنه به خود لطمــه می زنم

بیرون بیــار یکــدفعه از اضطرابمان

 

آهسته رو وَ فرصت خیر العمل بده

وقتــی برای بوســه زدن لااقل بده

 

رفتی و داغ تو به دل خیمه ماند ؛‌ نه ؟

از پای سیــد الشــهداء‌ را نشــاند،نه؟

 

رفتی  ولی چـــرا نفـــر اول حـــرم

آیا کسی به معرکه ات می کشاند ؛‌ نه

 

وقتی که از شکاف سرت خون تازه ریخت

اسبت تو را ز کوچه  ي نیزه رهاند‌؛ نه

 

یک نیزه آمــد و صف شمشیر را شکست

نزدیک شد و فاتحه بهر تو خواند؛ نه!

 

آیا امام با همــه ي قطعــه قطعــه ات

تنها تو را به خیمه ي گریه رساند ؛ نه 

 

افتــاده بــود روی ضــریــح مشبــکت

تا اینکه عمه آمد و گیسو فشاند ، نه !

 

هرگز نشد کنار تنت قطع ، ناله هاش

تا اینکه تکّه تکّه تو را چید در عباش

علی اکبر لطیفیان  ... اشعار شب هشتم محرم

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریخته اند

ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته اند

سنگ ها روی لب خشک تو جا خوش کردند

این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند

وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی

سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند

تا به حالا نشده بود جوابم ندهی

وای بر من دهنت را چه به هم ریخته اند

چشم من تار شده به چه مداواش کنم

یوسفم پیرهنت را چه به هم ریخته اند

عمه ات آمده تا دست به معجر ببرد

پدر بی کفنت را چه به هم ریخته اند

ابروان تو حسینی ست و چشمت حسنی ست

این حسین و حسنت را چه به هم ریخته اند

سید محمد جوادی ... اشعار شب هشتم محرم

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

پدر بیا و ز مقتل تن پسر بردار

پسر نه، از دل دریای خون جگر بردار

 

قسم به جان رقیه حسین می میری

از این شکسته ی پهلو کمی نظر بردار

 

نشانه رفت دلت را هزار خنده ی تیر

ز اشک ای پدر خم شده سپر بردار

 

برای آنکه نیفتد به زیر پای کسی

بیا و جان خودت را ز رهگذر بردار

 

کسی ز خیمه رسیده که سخت بی تاب است

برای خاطر خواهر ز خاک سر بردار

محسن حنیفی ... اشعار شب هشتم محرم

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

تو را به دست گرفته به آسمان بدهد

گل محمدي اش را به باغبان بدهد

 

كه برگهاي تو را يك به يك جدا كردند

بغل گرفته به زهرا تو رانشان بدهد

 

بريد صوت تو را نيزه ي حسود كسي

به روي حنجره ات آمده اذان بدهد

 

تو را بريده بريده صداكند ... ولدَي

اگر كه هلهله ها يك كمي امان بدهد

 

بغل گرفته تو را و تن تو مي ريزد

خودت بگو كه چگونه تو را تكان بدهد

 

بلند شو پدرت را به خيمه برگردان

وگرنه پيش تن زخمي تو جان بدهد

 

بلند شو به لبش بوسه دوباره بده

وگرنه بعد تو بوسه به خيزران بدهد

علیرضا لک ... اشعار شب هشتم محرم

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

خداحافظی اش سیل حرم را می برد

راه می رفت و همه چشم ترم را می برد

نفسش ارثیه ی فاطمه امّا چه کنم

دست غم نور چراغ سحرم را می برد

سنگها در تپش آمدنش بی صبرند

زیر باران همه ی بال و پرم را می برد

یک عمود آمد و با تاب و تب بی رحمش

ماه پیشانی آن تاج سرم را می برد

سر آن نیزه که از پهلوی او بیرون زد

تا دل کینه ی لشگر پسرم را می برد

تا که افتاد زمین، جرأت هر شمشیری

قطعه ای از قطعات جگرم را می برد

چیده ام روی عبا هستی خود را، دنیا

باد می آمد و عطر ثمرم را می برد


رحمان نوازنی ... اشعار شب هشتم محرم

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

این هشتمین شب است ؛ شب خونجگر شدن

همراه زخم های پدر خوب تر شدن

 

باید هوای شوق تو ما را بگیرد و

پروازمان دهد به هوای سحر شدن

 

آنگاه من کبوتر پایین پا شوم

مانند آسمان پر از بال و پر شدن

 

بر خیز خیمه ی آشفته را ببین

بعد از تو سهم خیمه شده دربه در شدن

 

از ناله حسین فلک خم شد و نوشت:

بعد از تو سهم عشق شده بی پسر شدن

 

آیا رواست پیش تو از زخم طعنه ها

سهم امام تو بشود خونجگر شدن

 

علی اکبر لطیفیان ... اشعار شب هشتم محرم

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

گاهی همه به دور پسر جمع می‌شوند

 گاهی همه به دور پدر جمع می‌شوند

 

 این‌ها كه دست و پای علی را گرفته‌اند

 هشتاد و چار فاطمه سرجمع می‌شوند

 

 وقتی میان خیمه نشسته، نشسته‌اند

 وقتی كه می‌رود، دم در جمع می‌شوند

 

 دارند این طرف چه‌قدر می‌شوند كم

 دارند آن طرف چه‌قدر جمع می‌شوند

 

 وای از علی عقابش اگر اشتباه رفت

 وای از حسین دورش اگر جمع می‌شوند

حسن لطفی ... اشعار شب هشتم محرم

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

به حرم تا که تو را از سفرت آورند

پدر پیر تو را پشت سرت آوردند

 

چقدر در سر راهم پر خونین دیدم

چه بلایی به سر بال و پرت آوردند

 

چنگ ها جوشن و خوود و سپرت را بردند

در عوض هرچه که می شد به سرت آوردند

 

نیزه هایی که هنوز از نوکشان می ریزد

لخته خون های گلویت خبرت آوردند

 

پشت تو تا به حرم پیش رخ نامحرم

شانه های خم زینب پدرت آوردند

 

تا در آغوش کشم جسم تو را بار دگر

تکه تکه تنی از دور و برت آوردند

 

آخرین عضو تو وقتی به حرم آید شکر

مادرت نیست بگویم پسرت آوردند

وحید قاسمی ... شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

آفتاب غرور ایلت را

با نگاهت به جنگ شب بردی

زخم های جمل دهان وا کرد

تا که نام «علی» به لب بردی

 

تا که حرف علی وسط آمد

تازه شد داغ نهروانی ها

دشنه در دست، در کمین بودند

فتنه ها، کینه ها، تبانی ها

 

مکر صفین نقشه ای رو کرد

تا دوباره سقیفه بُرد کند

لشگر کوفه کوچه ای وا کرد

تا علی را دوباره خُرد کند

 

کوفه ازخشکی لبت دانست

مست صهبای کوثری هستی

نیزه ازعمد زد به پهلویت!

چون که فهمید مادری هستی

 

پیش چشمان باغبان؛ پاییز

تبرش را به جان تاکِ انداخت

قد و بالای دیدنی ات را

چشم شور عرب به خاک انداخت

علی ناظمی ... اشعار شب هشتم محرم

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

خبر مرگ ز چشم نگران بدتر نیست

یک جهان داغ هم از داغ جوان بدتر نیست

پدر پیر پسر مرده به مردن راضیست

بی عصا هر که زمین خورده از آن بدتر نیست

چقدر بر پدر پیر علی خندیدند

زخم شمشیر هم از زخم زبان بدتر نیست

هیچ جان کندنی از پاشنه بر خاک زدن

با لب تشنه دم دادن جان بدتر نیست

تازه بر تن زرهی داشت چنین پاشیدست!

حدسم اینست سه شعبه ز سنان بدتر نیست

دیدن این همه زخم و تنی اربا اربا

از تماشای زنی ضجه زنان بدتر نیست

بی برادر شدن زینب از اینجا شد پس

یک جهان داغ هم از داغ جوان بدتر نیست

اشعار شب هشتم محرم ... شاعر گمنام

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

ز دستم‌ مي‌ روي‌ اما صدايم‌ در نمي‌آيد

دلم‌ ميسوزد و كاري‌ ز دستم‌ بر نمي‌آيد

 سرم‌ را مي‌گذارم‌ رويِ‌ كِتف‌ِ خواهرم‌ زينب‌

الا اي‌ محرم‌ دردم‌ چرا اكبر نمي‌آيد

 اگر زينب‌ نمي‌آمد گريبان‌ پاره‌ مي‌كردم‌

تحمل‌ مي‌رود اما شب‌ غم‌ سر نمي‌آيد

اذان‌ گوي‌ دل‌ بابا، اذاني‌ ميهمانم‌ كن‌

اگر چه‌ از گلوي‌ تو صدائي‌ در نمي‌آيد

الا اي‌ سرو بي‌ همتا، عصاي‌ِ پيريِ‌ بابا

به والله‌ سرم‌ ديگر از اين‌ بدتر نمي‌آيد

تمام سعي خود را ميكنم اما نميدانم

چرا اين تيرها از پيكر تو در نمي آيد

حسن لطفی ... اشعار شب هشتم محرم

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

بگو هنوز برایت کمی توان مانده

بگو هنوز برای حسین جان مانده ؟

 

فقط برای نمازی کنار بابا باش

هنوز نیمه ای از روز تا اذان مانده

 

چه میشود کمی این پلک را تکان بدهی

چرا که چشم تو خیره به آسمان مانده

 

کمر شکسته ام از حال و روز من پیداست

عجیب برجگرم داغ این جوان مانده

 

بیا به گریه ی این پیرمرد رحمی کن

 عصای من نشکن ،قامتی کمان مانده

 

نسیم هم بدنت را به دست می گیرد

شبیه مشت پری که در آشیان مانده

 

شدی شبیه اناری که دانه دانه شده

کمی به خاک و کمی دست باغبان مانده

 

شبیه مادر من جمع میکنی خود را

که بین پهلوی تو درد بی امان مانده

 

چنان به روی سرت ریختند،ترسیدم

هزار شکر که از تو کمی نشان مانده

 

حساب آنچه که مانده است از تو مشکل نیست

دوباره میشِمرم چند استخوان مانده

 

تو را به روی عبا تکه تکه می چینم

بقیه ی تو ولی دست این و آن مانده

 

چقدر روی دو چشمت هلال ابرو هست

برای بدر شدن ماه من زمان مانده

 

چقدر تیغه لب پر ،میان دنده ی توست

چقدر نیزه شکسته در این میان مانده

 

تو را از این همه غم میکنم سوا اما

هنوز داغی یک نیزه در دهان مانده

 

قرار نیست پدر جان دهد کنار پسر

هنوز قصه ی گودال و ساربان مانده

 

قرار نیست فقط عمه ات بماند و من

ببینی اش که میان حرامیان مانده

 

کمی به روی سرم باشد و میان حرم

که چند دختر نوپا به کاروان مانده

 

بدون تو بدَود چند بار تا گودال

ببیندم که نگاهم به آسمان مانده

 

کمان حرمله تیری به سینه ام زده است

به چند جا اثر نیزه ی سنان مانده

 

نشسته شمر و عرق می چکد ز پیشانیش

برای ضربه ی آخر نفس زنان مانده

 

علی اکبر لطیفیان ... اشعار شب هشتم محرم

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

گاهی همه به دور پسر جمع می شوند

گاهی همه به دور پدر جمع می شوند

 

این ها که دست و پای علی را گرفته اند

هشتاد و چهار  فاطمه سرجمع می شوند

 

وقتی میان خیمه نشسته نشسته اند

وقتی که میرود دم در جمع می شوند

 

دارند این طرف چقدر می شوند کم

دارند آن طرف چقدر جمع می شوند

 

گیسوی خیمه ها همه آشفته می شود

دور و برش که چند نفر جمع می شوند

 

وای از علی عقابش اگر اشتباه رفت

وای از حسین دورش اگر جمع می شوند

 

یک طور میزنند علی را که بعد از آن

شمشیرهای تیز دگر جمع می شوند

 

خیلی تلاش می کند آقا چه فایده

این تکه تکه هاش مگر جمع می شوند

 

یک عده ای به دور پسر گریه می کنند

یک عده ای به دور پدر جمع می شوند

مصطفی متولی ... اشعار شب هشتم محرم

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

نگاه مختصری کن به چشمهای ترم

که جان سالم از این مهلکه بدر ببرم

 

لبی تکان بده پلکی به هم بزن بابا

نفس بکش علی اکبر نفس بکش پسرم

 

نفس بکش پسرم تا که من فَزَع نکنم

و پیش خنده ی این قوم نشکند کمرم

 

دل من از پس این داغ بر نمی آید

حریف اینهمه آتش نمی شود جگرم

 

خودت بگو بدنت را چگونه جمع کنم

پر از علی شده خاک تمام دور و برم

 

کنار جسم تو باید به داد من برسند

تو این همه شده ای من هنوز یک نفرم

رضا حمامی ... اشعار شب هشتم محرم

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

چگونه روضه نخواند دلي كه تنها شد

چگونه راه رود آنكه قامتش تا شد

عصاي دست مني روي خاك افتادي

ز جاي خيز كه پير از غم تو بابا شد

چقدر پاي تو اي سَرو، خونِ دل خوردم

كه تا بزرگ‌ شدي قامت تو رعنا شد

به خيمه روضه ی غم ميكند به پا زينب

كه داغ اول اين دشت سهم ليلا شد

بلند تا به كنار تو يا علي گفتم

به نام فاطمه درخيمه‌ها چه غوغا شد

براي بوسه ي روي تو غبطه ها خوردم

عجب كه فرصت آن اينچنين مهيا شد

نگاه من به لب توست تا سخن گويي

ولي به جاي لبت زخم صورتت واشد

كنار پهلوي از نيزه‌ها شكسته ی تو

دوباره تازه در اين دشت داغ زهرا شد

دلم تنوره ی داغ است با لب خشكت

بريز آب بر اين آتشي كه برپا شد

ز تشنگي به حرم بسكه آب گفتي آه

ز شرم آه توخون ديده‌هاي سقا شد

اشعار شب هشتم محرم شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

فروغ ِ چشم من از چشم نيزه ها افتاد

عصايِ پيري من زير دست و پا افتاد

 

عزيز ِ يوسفِ من چنگ گرگها حس كرد

زبس كه رونق يعقوب ِ قصه ها افتاد

 

به زخم نيزه اي از روي اسب از پهلو

مرا به خاك جگر گوشه ريخت تا افتاد

 

كسي كه بين ِ مژه كرده ام بزرگ آيا

چنين ز هم شده پاشيده در عبا افتاد

 

زدم بهم كف افسوس و زانويم تا خورد

دلم شكسته و در ورطه ي بلا افتاد

 

نماز ظهر مرا پس اذان نخواهي گفت!؟

گلو بريده لبِ خشك ات از صدا افتاد

 

ذبيح ِ من! ز برت با خداست برخيزم

به جان ز داغ ِ غمت شعله ي عزا افتاد

 

نشست چين و چُروكي به رخ كه ميبينم

ترك به ماه جبين تو از قفا افتاد

 

نه قطعه قطعه فقط... نقطه نقطه ات كردند

تنت به پهنه ي اين دشت تا كجا افتاد

 

خدا كُنَد كه خطاي نگاهِ من باشد

كه از تمام تنت چند تكه جا افتاد

 

ميان هلهله و خنده ها كم آوردم

به سانِ محتضري كه ز تن وَ پا افتاد

 

بلند شو پسرم كه دو چشم نامحرم

به خاكِ چادر ناموس كبريا افتاد

 

 

 

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

 

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

 

هر كجا مينگرم جسم تورا ميبينم

صد علي اكبر ِ ديگر به خدا ميبينم

قول دادي كه مرا مثل عصايم باشي

حال بر رويِ زمين چند عصا ميبينم

 

تا كه گفتي علي ام سنگ به سمتت آمد

مثل مادر رويِ پهلوي تو پا ميبينم

 

تو نبي بودي و اكنون به رويِ لبِ تو

مانده ام جايِ رَدِ نعل چرا ميبينم!!!


خواهرم آمده از خيمه كه من جان ندهم

عمه ات را تو ببين بين ِ كه ها افتاده

سید هاشم وفایی ... شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

گلی که در چمن حُسن امتحان می داد

خبر ز رویش گل های ارغوان می داد

تجلیات نبی را به چهره اش دیدند

فروغ و جلوه ز نورش به کهکشان می داد

کلام وحی به روی لبش چو گل می کرد

ملاحت سخنش جلوه بر بیان می داد

در آبشار صدایش نسیم زمزمه بود

صدای او به دل ناتوان، توان می داد

جوانیش به جوانان حدیث عشق آموخت

مرام او ره توحید را نشان می داد

به نغمۀ "او لسنا علی الحق" از لب خود

به باغ صدق و صفا رنگ جاودان می داد

به دشت کرب وبلا تا گذاشت پا این گل

تمام دشت بلا نکهت جنان می داد

دوباره روح دگر بر نماز و دین بخشید

به صبحگاه شهادت چو او اذان می داد

میان عرصۀ عشق و شرف چنان کوشید

که درس غیرت و مردی به عاشقان می داد

صدای یا ابتای گل بهشت حسین

خبر ز فاجعۀ غم به باغبان می داد

طنین گرم وداعش شرر به دل می زد

صدا و نغمۀ او عرش را تکان می داد

گلی که جای لبان حسین بر لب داشت

فتاده بود به روی زمین و جان می داد

زمان دوباره بهم ریخت چون حسین آمد

زمین عنان دلش را به آسمان می داد

کنار آن گل صد برگ پرپر افتاده

مگر که اشک به چشمان او امان می داد

جمال حق به جمال پسر چو رخ بنهاد

هماره بوسه بر آن لعل خونفشان می داد

اگر که زینب او از حرم نیامده بود

گمان کنم که «وفائی» حسین جان می داد

محمد رسولی ... شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

 

 

 

اشعار شب هشتم محرم

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

***

 

تپش ِ نبض ِ جهان از ضربان افتاده

به رویِ خاک نه یک تن که جهان افتاده

 

دشت در بُهت فرو رفته و ساکت شده است

چرخ وامانده و از دور ِ زمان افتاده

 

یک طرف جسم که نه، سایه‌ای از جسم علی

در کنارش پدری گریه کُنان افتاده

 

یک طرف پیکر بی‌جان و کمی آنسوتر

سپر و نیزه و شمشیر و کمان افتاده

 

برگ‌ریزانِ قدش طعنه به پاییز زده است

هر طرف پیکرش از بادِ خزان افتاده

 

گوهر سرخ نشسته به لب او خون است

که برون از صدفِ سرخ دهان افتاده

 

زیر پا له نشود شاخه اگر پیر افتاد

چه توان کرد زمانی که جوان افتاده؟

علی حسنی ... اشعار شب ششم محرم

اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

مرکب سوار کوچک کرب وبلا شدی

زهرا شدی،علی شدی ومصطفی شدی


وقتی عسل ز لعل لبت بوسه ای گرفت

تنها سواره ی حسن مجتبی شدی


از بس عزیز هستی واز بس که محشری

بین قنوت زینب کبری دعا شدی


دل ها شکست و غصّه حرم را فرا گرفت

وقتی که از کنار عمویت جدا شدی


بند رکاب حسرت پای تو را کشید

تا راهی میانه ی دشت بلا شدی


دانه به دانه موی عمویت سفید شد

وقتی زمین فتادی و وقتی که تا شدی


در بین معرکه چقدَر نیزه خوردی و

پرپر شدی خلاصه شدی نخ نما شدی


یک نیزه دار جسم تو را بر زمین زد و

بر زیر نعل کشته ی بی انتها شدی


تشییع پیکرت چقدر دردسر شد و

آخر میان تکّه حصیری تو جا شدی


آن خاطرات کوچه دوباره مرور شد

وقتی به زیر پای عدو جابه جا شدی

علیرضا لک ... اشعار شب ششم محرم

 

اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

چشم هایش همه را یاد مسیحا انداخت

در حرم زلزله ی شور تماشا انداخت

 

هیچ چیزی که نمی گفت فقط با گریه

جلوی پای عمو بود خودش را انداخت

 

با تعجب همه دیدند غم بدرقه اش

کوه طوفان زده را یک تنه از پا انداخت

 

بی زره رفت و بلا فاصله باران آمد

هر کس از هر طرفی سنگ به یک جا انداخت

 

بی تعادل سر زین است رکابی که نداشت

نیزه ای از بغل امد زد و او را انداخت

 

اسب ها تاخته و تاخته و تاخته اند

پس طبیعی است چه چیزی به تنش جا انداخت

 

با عمو گفتن خود جان عمو را برده

آنکه چشمش همه را یاد مسیحا انداخت

محمد سهرابی ... اشعار شب ششم محرم

اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

قد کشید و بلند بالا شد

تا فلک پر زد و مسیحا شد

 

به همین قدر اکتفا فرمود

بند کفش اش نبست و موسی شد

 

آب و آیینه را خبر بکنید

رخ داماد عشق زیبا شد

 

دست و پا زد که یعنی این جایم

علت این بود زود پیدا شد

 

طفل معصوم گفت تشنه لبم

همه جا شرم مال سقا شد

 

نوه ی مرتضی و فاطمه بود

زائر مرتضی و زهرا شد

 

صبح پایش رکاب را پس زد

عصر قدش چو قد آقا شد

 

چند ابرو اضافه بر رخ داشت

یا سم اسب بر رخش جا شد؟

 

ارباً اربا شد از درون بدنش

این حسن زاده پور لیلا شد

 

سخت پیچیده است پیکر او

علت مرگ او معما شد

 

قاتلی دور دست خود تاباند

زلفش از پیچ بس چلیپا شد

 

دست خط پدر غمش را برد

یک دهه پیش از این گره وا شد

 

بازویش زیر سم مرکب رفت

دست خط مبارکی تا شد

 

سنگ بازی شده است با سر او

چون چو طفلان سوار نی ها شد

 

سر مپیچ از عمو بده بوسه

گردنت گر چه بی مدارا شد

 

رو به قبله کند چگونه تو را

بندهایت ز یکدگر وا شد

موسی علیمرادی ...  اشعار شب ششم محرم

 اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

نفسم حبس شد از آنچه که چشمم دیده

پر و بال نفسم را پر و بالت چیده

 

هر تنی مثل تو پرپر بشود می پاشد

بدنت از عسل اینگونه به هم چسبیده

 

نقل دامادی تو بود ؛مبارک باشد

سنگ هایی که به روی سر تو باریده

 

چه قدر خار به زخم بدنت می بینم

چه قدر پیکر تو روی زمین چرخیده

 

چه قدر موی تو در دور و برت ریخته است

پیچش زلف تو در دست چه کس پیچیده

 

نیست تیغی که لبی از تن تو تر نکند

بس که از پیکر تو چشمه ی خون جوشیده

 

چه قدر خاک نشسته به تنت، اما نه

تن تو مثل غباری به زمین خوابیده

 

هر کجا می نگرم زخم هلالی داری

رختی از نقش سم اسب تنت پوشیده

 

صفحه صفحه شده ای و به خودم می گویم

این کتابی است که شیرازه ی آن پاشیده

محمد فردوسی ... اشعار شب ششم محرم

 اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

 

آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان

یک شیر دل مانند یل آمد به میدان

با سیزده جام عسل آمد به میدان

ای لشگر کوفه اجل آمد به میدان

 

باید که قبر خویش را آماده سازید

در دل جگر دارید اگر بر او بتازید

 

رفته به بابایش که این‌گونه شریف است

از نسل پاک صاحب دین حنیف است

قاسم اگر چه قدّ و بالایش ظریف است

امّا خدایی او سپاهی را حریف است

 

گوید به او عمّه: به بدخواه تو لعنت

مه‌ پاره‌ ی نجمه! به بدخواه تو لعنت

 

شاگرد رزم حضرت عباس، قاسم

آمد ولی در هیبت عباس، قاسم

در بازوانش قدرت عباس، قاسم

به‌ به که دارد غیرت عباس، قاسم

 

عمّامه‌ ی او را عمویش با نمک بست

مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست

 

قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد

این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد

چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد

اصلاً مگر ازرق زدن دارد؟ ندارد

 

ازرق کجا و شیر میدان خطرها

قاسم بُوَد رزمنده‌ی نسل قمرها

 

وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت

یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت

از میمنه تا میسره روی سرش ریخت

از روی زین افتاد قلب مادرش ریخت

 

مثل مدینه کوچه ای را باز کردند

پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند

اشعار شب ششم محرم

 

اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

 

اي يادگار ِ رويِ قشنگِ برادرم

جان كَندَنت روي زمين نيست باورم

 

وقتي كه استغاثه ي جانسوز تو رسيد

هفت آسمان شكست و فرو ريخت برابرم

 

پُر شد فضا ز عطر گلابِ تنت عمو

عطر تن تو زنده كُند يادِ اكبرم

 

پا بر زمين نكش كه دلم ريش ميشود

پرپر نزن مثال كبوتر برابرم

 

در استخوان خُردِ جناقِ تو ديده ام

تصوير درب و سينه و مسمار و مادرم

 

يا قد كشيده اي تو به زير سُمِّ ستور

يا من خميده جسم تو را خيمه ميبرم

اشعار شب ششم محرم

اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

 

بیشتر مثل مجتبي شده اي

ولي افسوس بي صدا شده اي

 

مثل آئينه اي كه خورده زمين

تكه تكه جدا جدا شده اي

 

هركجا دست مي زنم گود است

وايِ من غرق رد پا شده اي

 

زير سنگيني هزاران اسب

به گمانم که آسيا شده اي